خرید بک لینک

میانِ من و پرنده

میانِ پرنده و درخت

میانِ درخت و آسمان

فاصله است

میانِ چشمانِ من و آینه

میانِ آینه و اندوه

میانِ آینه و لبخند

فاصله است

من نامِ دیگرِ تو را که همه جا هستی، دریافتهام

نامِ دیگرِ تو، "فاصله" است

مرضیه خلقتی

۶ اسفند ۱۴۰۲، صبح یک روز برفی

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 14:28

بیشتر آدمها دوست دارند بتوانند کلمات را به نحوی تاثیرگذار به کار ببرند و گاهی برخی این رویا را دارند که با کلمهها بتوانند صلح، عشق و شادمانی بیشتری به جهان و انسانها ببخشند. داستان «واژه فروش» ایزابل آلنده، مجالی برای فکر کردن به این ایدهها و رویاها فراهم میکند.شخصیت اصلی داستان دختری به نام «بلیسا» است که در شرایط سختی زندگی میکند. او تا 12 سالگی هیچ هنری جز «مقاومت در برابر گرسنگی و خستگی» ندارد. شرایط خشکسالی و بارانهای سیل آسا بسیاری از مردم از جمله چهار خواهر و برادر او را به کام مرگ کشیده است.بلیسا راهی جنوب میشود تا در شرایط بهتر، دستکم زنده بماند. در میانه راه او با دیدن صفحه یک روزنامه که تا آن زمان هیچ چیزی راجع به آن نمیدانسته، «فن نوشتن را کشف میکند» و وقتی در مییابد «کلمات بی آنکه اربابی داشته باشند راه خود را به دنیا پیدا میکنند»، حرفهی «واژه فروشی» را برای خود انتخاب میکند در عین حال او کار دیگری هم نمیداند و اگر کلمه فروش نشود باید فاحشه یا کلفت شود. واژه فروشی از نظر او دستکم محترمانهتر به نظر میرسید.شاید این سوال پیش بیاید که مگر حرفهی "واژه فروشی" وجود دارد؟به نظرم آنچه در کتاب تحت عنوان «واژه فروشی» مطرح میشود یک جورهایی همان «تولید محتوا»ی امروزی است البته تولید محتوای تاثیرگذار نه هر محتوایی؛ اما یک تفاوت مهم دیگر هم در کار بلیسا وجود دارد و آن اینست که بلیسا به برخی افراد دو کلمه «جادویی» ویژه آن فرد هم یاد میدهد.دقیقا بر اساس همین نکته است که میتوانیم این کتاب را در «سبک رئالیسم جادویی» دستهبندی کنیم.بلیسا که دیگر به واژه فروشی شناخته شده است، مورد توجه کلنل جنگجو و مخوف ناحیه قرار میگیرد.. کلنل از اینکه هر جا وارد میشود همه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 15:48

مقدمهدر کتابِ «خاطرات یک آدمکش»، نوشتهی «کیم یونگ ها»، دستنوشتههای مردی 70 ساله را میخوانیم که به آلزایمر پیشرفته مبتلاست. او در خاطرات خود به قتلهای سریالی اعتراف میکند و خود را یک آدمکش میداند؛ اما از همان ابتدا سوالاتی در ذهن مخاطب ایجاد میشود:چقدر میتوان به دستنوشتههای فردی مبتلا به آلزایمر و اعترافات او به قتل اعتماد کرد؟ آیا او واقعا یک قاتل حرفهای است که بیرحمانه افراد زیادی را کشته؟ یا دستکم برخی از قتلها و رخدادها، تصورات ذهنی انسانی درگیر با بیماری آلزایمر است؟این همان نقطه تعلیقی است که نویسنده به خوبی در داستان گنجانده و مخاطب را به خواندن داستان تا انتها تشویق میکند.شخصیت محوری و راوی داستان "کیم بیونگ سو" مردی 70 ساله است؛ اگرچه شخصیتهای فرعی دیگری نیز در دستنوشتههای پیرمرد مورد اشاره قرار میگیرند اما هیچکدام محوریت نمییابند و فقط اثر ارتباط با آنها در احساسات، افکار و کنشهای شخصیت اصلی نمود مییابد.شیوهی روایت ذهنیمخاطب در این داستان، از طریق نوشتههای پیرمرد، ساکن دنیای ذهنی او میشود و هر کنش، موقعیت یا شخصیت دیگری را از صافی ذهن او میشناسد؛ بر این اساس میتوان این داستان را در دستهی داستانهایی با شیوهی «روایت ذهنی» قرار داد؛ اما ویژگی خاص این روایتِ ذهنی، فراموشکار بودن راوی است و کتاب از این نظر یک جنبهی متمایز با کتابهای مشابه دارد.یک بیمار مبتلا به آلزایمر چگونه خاطراتش را مینویسد؟از نکاتِ جالب توجه داستان که جدا از بعد جنایی آن مطرح است، توانایی نویسنده در همراه کردن مخاطب با ذهن فردی مبتلا به بیماری آلزایمر از طریق «نانوشته»های اوست. به عبارت دیگر، نویسنده با ایجاد پرشها و فواصلی برای نوشتن رخدادها و خاطرات، مخاطب را متوجه اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 15:48

تولستوی در کتاب «سونات کرویتسر» راوی حسادت مردی به همسرش است و مثل همیشه به خوبی کشمکشها و وسوسههای درونی انسانها را روایت میکند.شخصیت اول داستان نگاه نسبتا بدبینانهای به رابطه زنان و مردان دارد. او که خودش پیش از ازدواج روابط متعددی با زنان داشته، غریزه جنسی را امری پلید میداند و باور دارد که این «شهوت حیوانی» است که آدمها را به ازدواج سوق می دهد. او قادر نیست وجوه دیگری از آنچه «عشق» نامیده میشود و تمایلات انسانیتری را که در رابطه زن و مرد وجود دارد دریابد. وقتی این داستان را میخوانیم این سوالات پیش میآید که آیا واقعا ازدواج فقط برای رفع شهوت است؟ آیا چیزی به نام عشق واقعا وجود دارد؟ یا عشق صرفا همان کششهای غریزی میان دو جنس است؟ معنای عشق چیست و چه چیزهای دیگری میتواند میان یک زن و مرد برای سالها کنار هم ماندن و خیانت نکردن به یکدیگر مطرح باشد؟ آیا روابط جنسی پیش از ازدواج موجب نگاه بدبینانه (مانند شخصیت اصلی داستان) به ازدواج میشود؟ و آیا رهایی از این نگاه ممکن است؟ و ...نکته دیگر کتاب که به نظرم جالب آمد این است که در کتاب تلویحا و از زبان شخصیت اصلی داستان، ابژه جنسی تلقی شدن و نگاه ابزاری به زن نقد میشود.روایت داستان دو لایه دارد. لایه اول از منظر یک شنونده است که در واگن قطار نشسته و مرد دیگری (شخصیت اصلی) دارد داستان زندگیش را برای او بازگو می کند. لایه دوم روایت شخصیت اصلی داستان است که درباره زندگی زناشویی و احساساتش صحبت میکند. در واقع لایه دوم شبیه روایت اول شخص میشود اما در عین حال تولستوی به مخاطب اجازه میدهد فقط زندگی آن شخص را با کلمات خود آن شخص دریابد و با برگشتهایی که به موقعیت شنونده بیرونی دارد، انگار مدام به ما خاطر نشان می کند که ما فقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1402 ساعت: 14:54

«دیوانهتر از همه، کسانی هستند که در دیگران آثار جنونی را میبینند که در خود نمیبینند». این جملهی پایانی داستانِ «شیطان» اثر تولستوی است؛ تلنگری در پایانِ داستان، تا به خودمان بیاییم و ببینیم در تمام این 93 صفحهی نسخه کاغذی یا 2 ساعت و 14 دقیقه صوت داستان که داشتیم شرح وسوسههای «یِوگِنی» جوان را میخواندیم؛ چقدر و چطور او را قضاوت کردیم؟ آیا او را در مقابل وسوسههایش انسانی ضعیف دانستیم؟ و سرزنشش کردیم؟ و آیا اگر خودمان در شرایط مشابه قرار داشته باشیم بهتر از او عمل میکنیم؟تولستوی در داستانِ «شیطان»، وسوسه را در قالب جدالی پیوسته میان نیروی وجدان (ملامتگر) و نیروی شیطان (وسوسهگر) مطرح میکند و موضوع این جدال شهوت و میل جنسی است.«شیطانی» که تولستوی از آن سخن میگوید، همان نیروی وسوسهگر درون است که در رفتوآمدی پیوسته و در بزنگاههای خاص میل به ارتکاب گناه را افزایش میدهد، توجیهگر اعمال فرد میشود و گاهی او را به اعمالی که در شرایط عادی انجام نمیدهد وامیدارد.تصویری از تولستوی (۱۸۲۸-۱۹۱۰)یوگنی ؛ انتخابها و وسوسههایوگنی ۲۶ساله و برادرش پس از درگذشتِ پدر ثروتمندشان، متوجه میشوند که دارایی زیادی برایشان باقی نمانده و به جز بدهیهای پدر که باید پرداخت کنند تنها یک ملک و یک کارخانه در یک روستا باقیمانده. یوگنی میداند که اگر بخواهد آن را نگه دارد و شرایط را رونق دهد باید در همان جا ساکن شود. پس به همراه مادرش در روستا مستقر و تا حدودی هم به کسبوکارشان رونق میدهند.اما مسئله از اینجا آغاز میشود که یوگنی از 16 سالگی با انواع زنان رابطه داشته و تصورش این بود که این کار هیچوقت به عیاشی و هرزگی نکشیده، واله و شیدای کسی نشده بود و بیمار هم نشده است؛ پس میتواند این مسیر رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 12:04

داستان کوتاه «دشمنان» اثر آنتوان چخوف تلنگری است بر رابطه تنگاتنگ غمها و خودخواهیهای انسان.روایت غمهای واقعیچخوف دو شخصیت اصلی را در داستان در تعامل با هم قرار میدهد:پزشکی که 5 دقیقه پس از درگذشت تنها پسرش، درحالیکه بسیار غمگین است، سر یک دوراهی قرار میگیرد: پیش همسرش بماند و به او دلداری دهد یا بر بالین بیماری برود که ممکن است جانش را از دست بدهد.شخصیت دیگر مردی است که گمان میکند همسرش دارد جانش را از دست میدهد و پی دکتر آمده. مرد موفق میشود پزشک را قانع کند تا غم خود را حداقل برای یک ساعت نادیده بگیرد و بالای سر همسرش بیاید. در واقع او از پزشک میخواهد غم خود را فدای غم او کند.مخاطب تا این بخش داستان درمییابد که هر دو آنها گرفتار غمی واقعی و موجه هستند. ازدستدادن کودک و احتمال ازدستدادن همسر هر دو غمها و نگرانیهایی واقعی هستند. غمهایی که هنوز فریب و خودخواهی به آنها راه نیافته است.عکس آنتوان چخوفتولدِ خودخواهیدر ادامه داستان هر دو شخصیت در وضعیتی قرار میگیرند که احساس فریبخوردن، نادیدهگرفتهشدن و بیاهمیت شدن میکنند.عصبانیت ناشی از این حسهای جدید، غم آنها را تشدید کرده و آنها را خودخواه میکند. هر کدام فقط خودش را در نظر میگیرد و غم و اندوه خودش را بزرگ میبیند. جملاتی که هر کدام در آن لحظات بر زبان میآورند ناشی از احساس غم توام با خودخواهی و نیاز به درک شدن است که وقتی این نیاز برطرف نمیشود تحقیر و قضاوت نابجا هم به میان می آید. هیچکدام ازآنها مقصر مستقیم و اصلی عصبانیت طرف مقابل نیست اما این موقعیت آنقدر سریع شکل میگیرد که آنها را در تقابل با هم قرار میدهد.«آنها هیچگاه در عمرشان، حتی در حالت دیوانگی، آن همه حرفهای ناروا، ظالمانه و بیمعنی بر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1402 ساعت: 15:42

میچ آلبوم نویسنده داستان «سهشنبهها با موری» بخشی از زندگی واقعی خود و استادش موری را در این کتاب نوشته است. تمرکز کتاب بر روزهای پایانی زندگی موری است که میچ و موری به گفتگو درباره معنای زندگی از منظر استاد مینشینند.موری استاد جامعهشناسی است و به دلیل ابتلا به بیماری ASL ماههای پایانی زندگیاش را میگذراند. میچ دانشجوی خوب و صمیمی استاد در سالهای دانشجوییاش بوده و بین آنها نوعی دوستی و علاقه متقابل برقرار است. میچ مدتها بعد از فارغالتحصیلی، در میانه شلوغی کار و زندگی خودش، از طریق یک برنامه تلویزیونی، متوجه بیماری و حال بد استاد و بیماریاش میشود و از آن به بعد هر سهشنبه نزد او میرود.در این کتاب از همان اوایل داستان، متوجه طرح کلی داستان میشوید و در واقع لو رفتن داستان درمورد آن خیلی معنایی ندارد؛ اما آنچه میتواند به کتاب ارزش بیشتری ببخشد گفتگوهایی است که میان میچ و استادش موری درباره موضوعات مختلفی همچون عشق، ترس، پیری، کار، ازدواج، خانواده، فرهنگ و... در جریان است.قرارگرفتن این دو شخصیت در کنار هم کمک میکند که داستان جذابتر شود. در یک سو پیرمردی (موری) قرار دارد که در حال مرگ است و پر از اشتیاق به زندگی و عشق و ارتباط است؛ و در سوی دیگر میچ، مرد نسبتاً جوانی است که زندگی و شغل موفقی به معنای متعارفش دارد؛ اما چندان از زندگی لذت نمیبرد و همه چیز برایش عادی است.دلکندن و انقطاع به این معنی نیست که نگذاری تجربهای به درونت نفوذ کنه. بلکه بر عکس، اجازه می دی تا عمیقاً به درونت نفوذ پیدا کنه. فقط این طوریه که به دلکندن میرسی.پیرشدن فقط فرسودهشدن نیست، بلکه رشدکردن هم هست.زاویه دیدبخش عمده داستان از زاویه دید میچ (نویسنده) روایت میشود که حجم کمتری از آن مربوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: دوشنبه 4 ارديبهشت 1402 ساعت: 19:01

«چه دغدغههای حقیری داری ای انسان غفلت زده و بیبنیاد!».داستان کوتاه «تمساح» اثر «داستایوفسکی» با این جمله آغاز میشود و میتوان این جمله را عصاره و جان کلام این داستان دانست. کتاب، طنزی سیاه دارد که در آن موقعیتها و گفتگوهایی معمولی، پیرامون رخدادی غیرمعمولی در جریان است.رخدادی غیرعادیطبعاً اگر شخصی توسط تمساحی بلعیده شود، رخدادی دردناک خواهد بود که احتمال زندهبودن آن شخص متصور نیست؛ اما در این داستان، داستایوفسکی صحنه طنزش را چنین برپا میکند که ایوان - یک کارمند دولتی - که همراه همسرش از تمساحی بازدید میکند، بلعیده میشود؛ اما در کمال ناباوری، پس از مدتی صدای ایوان از شکم تمساح شنیده میشود و ظاهراً حال او خوب است.واکنشهای عادی به رخدادی غیرعادیچند دسته واکنش به این رخداد غیرعادی در داستان شاهدیم:واکنش معقول: تنها یک نفر چنین واکنشی دارد که همان شخص راوی یعنی آشنای خانوادگی ایوان است. او وقتی این رخداد را میبیند شگفتزده میشود و در حد خودش تلاش میکند تا راهی برای نجات ایوان و زنده خارجکردنش از این وضعیت ناگوار بیابد. او تنها کسی است که متوجه واکنشهای غیرمعقول سایرین میشود.واکنشی که این رخداد را سرگرمکننده میبیند: بعدازاین حادثه، مردم که در جریان قرار میگیرند برای دیدن تمساح و انسان داخل شکم او به عمارت تیمچه (محل نگهداری تمساح توسط تمساح دار آلمانی) میروند و برای دیدن این رخداد، هزینه میکنند و عملاً به رونق کار تمساح دار و به طور غیرمستقیم جذب سرمایه خارجی کمک میکنند.واکنشهایی خودخواهانه و منفعتطلبانه: همسر ایوان، خود ایوان، تمساح دار، روزنامهها و همکاران ایوان اگرچه هر کدام نگاه متفاوتی به رخداد دارند؛ اما همه این نگاههای مختلف را میتوان در ویژگی خودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: يکشنبه 20 فروردين 1402 ساعت: 18:14

داستان «مرگ ایوان ایلیچ» نوشته لئو تولستوی کتابی کوچک است؛ حوالی 100 صفحه حجم دارد؛ اما در این کتاب کوچک ما در مواجهه با یکی از بزرگترین ترسهای هر انسانی قرار میگیریم: ترس از مرگ.رخدادی که هرگز عادی نمیشودایوان ایلیچ - شخصیت اصلی داستان - فردی معمولی است. معمولی ازاینجهت که تقریباً انگیزهها، امیال و مشکلاتی مشابه عموم انسانها دارد: تحصیل، ازدواج، موفقیت شغلی، مشکلات در روابط با همسرش، ارتباط با همکاران و دوستان و...این فرد معمولی در مواجهه با یک رخداد معمولی از منظر عموم، یعنی بیماری و مرگ قرار میگیرد. در نگاه غالب، مرگ برای دیگران رخدادی معمولی است؛ چنانکه در مجلس ختم ابتدایی داستان شاهد چنین نگاهی هستیم که مرگ برای دیگران تصور میشود و نه خود فرد؛ یا در گفتگوهای خانواده ایوان به چنین نگاهی پی میبریم. اما نکته اینجاست که مرگ با وجود تکراری شدن و رخدادن هرروزهاش برای انسانها، برای خود فرد هرگز تجربهای معمولی نیست.تولستوی دست ما را میگیرد و ما را به روزهای مواجهه با مرگ ایوان ایلیچ نزدیک میکند؛ به احساساتش، به انکار و عصبانیتش، به مقصر دانستن دیگران، به یادآوری برخی خاطرات و رفتارهایش، به فرایند تدریجی پذیرش و.... این مواجهه نزدیک، عادی بودن مرگ در ذهن را حداقل برای دقایقی زیر سؤال میبرد.مرگ از «غریب»ترین و «قریب»ترین اتفاقات زندگی انسان است. اگر در زندگی شخصیتان لحظه یا موقعیتی مانند لحظه وقوع یک حادثه که میتوانسته منجر به مرگ شود یا مثلاً بیماری سختی که احتمال مرگ را در پیش داشته یا مواردی مشابه را از سر گذرانده باشید، بهت لحظه رویارویی با مرگ و حجم واقعی بودن آن را نمیتوانید فراموش کنید. به نظرم تولستوی هم در بیان واقعیت مواجهه با مرگ موفق است.مرگ، جویایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1402 ساعت: 20:59

«پیرمرد و دریا» اثر همینگوی بیش از هر چیز این نکته را در ذهنم پررنگ کرد که چگونه میتوان کوچکترین امیدها را زنده نگه داشت، تمام تلاش خود را کرد، سرسخت بود و در لحظه مواجهه با رخدادها شجاعانه عمل کرد.پیرمردِ داستان، یک ماهیگیر کوبایی است که به گفته خودش، «ماهگیر زاده شده همانطور که ماهی، ماهی زاده شده است». او در آن مقطع از زندگیش که همینگوی بر آن نور افکنده، 84 روز است که هیچ ماهیای صید نکرده است. جامعه محلی او را بخت برگشته میداند، اما او که به امید گرفتن ماهی در تلاش بعدی یعنی در روز هشتاد و پنجم است میگوید: «هشتاد و پنج عدد خوش یمنی است».اگرچه طرح داستان راجع به گرفتن ماهی توسط پیرمرد است اما من ترجیح میدهم ساختار داستان را در دو بخش «پیش از صید ماهی» و «پس از صید ماهی» تفکیک کنم زیرا میخواهم بر اهمیت بخش دوم را که برای خودم پررنگ تر بود، تاکید کنم.پیش از صید ماهیشرح ماجرا- در هشتاد و پنجمین روزی که پیرمرد موفق به صید ماهی نشده، مثل همه ماهیگیران صبح زود راهی دریا میشود. پسرکی که پیش از این نزد او کار می کرده شب قبل برایش طعمه ماهی آورده است. پیرمرد تنها به دل دریا میزند و مسیری دورتر را انتخاب میکند. بالاخره ماهی بزرگی، به قلاب پیر مرد گیر میکند، چند روز طول میکشد که پیرمرد بتواند آن ماهی بزرگ را بکشد.شخصیت سرسخت پیرمرد - مخاطب شخصیت پیرمرد را در این بخش از داستان و در کشاکش صید ماهی بیشتر می شناسد و متوجه می شود که او مردی با تجربه و سرسخت است که هیچ چیز حتی دست چنگوله شده، آسیبهای مختلف به دستها و گردن و کمرش که ناشی از فشار ریسمانهاست و طولانی شدن و سختی کار او را منصرف نمیکند.مسئلهای که به خواسته بدل می شود- از ابتدای داستان متوجه میشویم که پیرمرد مدت طادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1402 ساعت: 23:46

مونه، نقاش امپرسیونیست، یکبار به دوستش مالارمه، شاعر بزرگ فرانسوی گفت:«من ایدههای زیادی برای شعر دارم، اما گویی به نحوی هرگز درست ظاهر نمیشوند.»مالارمه به طعنه جواب داد: «به این دلیل که شعر نه با ایدهها که با کلمات نوشته میشود».فصل دوم کتاب راه داستان را خواندهام. فصل اول درباره روح نویسندگی بود که میتوانید اینجا خلاصهای از آن ببینید: «زندگی می تواند سراسر مراقبه باشد...حتی نوشتن»در فصل دوم نویسنده به اهمیت فن نویسندگی میپردازد؛ در واقع همین ابتدای کتاب میخواهد به مخاطب خاطرنشان کند که هم روح و هم فن هر دو برای نوشتن لازماند.ساختار داستاناز نظر فن نویسندگی آنچه اهمیت دارد، ساختار است. اگر بخواهیم تعریفی ساده از ساختار ارائه دهیم میتوان گفت ساختار «ترتیب صحنه های داستان » است. یعنی ترتیب اعمالی که شخصیت اصلی انجام میدهد.«ساختار را باید با فن به دست آود. تنها در سایه فن و انضباط است که می توان به آزادی کامل در بیان خلاقه رسید. از نظر فن نویسندگی، سه چیز اهمیت دارد: ساختار، ساختار، ساختار!»هفت گام تا ساختار داستان:1- مسئله /نیاز شخصیت اصلی2- خواسته (هدف مشخص شخصیت اصلی)3- حریف یا هماورد4- نقشه (منظور رشته فعالیتهایی است که شخصیت اصلی برای غلبه بر حریف انجام میدهد)5- نبرد نهایی (کشمکش پایانی)6- مکاشفه نفس (تحول بنیادی قهرمان داستان)7- زندگی تازهای آغاز میشود؛ (قهرمان در جایگاهی بالاتر یا پایین تر از جایگاهش در آغاز داستان قرار میگیرد)از کارها و تمرینات جالب این است که میتوانید این مراحل هفتگانه را در داستانها و حتی فیلمهای مختلف جستجو و تحلیل کنیم. البته من چون به تحلیل رمان علاقهمندم این کار برایم جالب است ممکن است برای خواننده این نوشته کار جالبی نباشد.این مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: سه شنبه 16 اسفند 1401 ساعت: 20:13

ماه پیش بود که کتاب «یک اتفاق مسخره» از داستایوفسکی را خواندم؛ کتاب نسبتاً نحیف است: 184 صفحه. حدود دو سه روز در زمانهایی که وقت داشتم خواندم؛ اما از آن موقع تا همینالان بارها به آن فکر کردم.گاهی انسان دست به کارهایی میزند تا در نگاه دیگران جور خاصی به نظر بیاید، ولی آن کار به نحوی خندهدار و حتی ناگوار و در تضاد با خواسته اولیه فرد پیش میرود. داستان «یک اتفاق مسخره» هم همین است.روی جلد کتاب، نشر ماهیسال 1861 در امپراتوری روسیه؛ وقتی نظام رعیتی لغو میشودداستان در سال 1862 منتشر شده است و اگر ندانیم حوالی آن سالها چه اتفاقی در روسیه افتاد، درک کاملی از داستان نخواهیم داشت. یک سال قبل از این تاریخ یعنی سال 1861 الکساندر دوم دستور لغو نظام رعیتی را میدهد. تا آن زمان بخش عمده جمعیت روسیه که دهقانان بودند باید در زمین مالکان و اربابان کار میکردند و گویی جزئی از املاک و دارایی آنها بودند. همزمان با لغو این قانون که به دهقانان اجازه میداد دو سوم از اراضی کشاورزی دولتی را تحت شرایط خاصی خریداری کنند، زمزمههای اصلاحات بیشتر در نظام دیوانسالاری، بحث رعایت حقوق انسانی زیردستان و احترام به آنها نیز بالا گرفت.چگونه باورهای سطحی و نمایشی، تاب تغییر را ندارند؟شخصیت اصلی داستان که «ایوان ایلیچ پرالینسکی» نام دارد در آغاز داستان در یک مهمانی کوچک با حضور دو ژنرال دیگر شرکت میکنند. ایوان ایلیچ که جوانترین مهمان بود با سایرین در زمینه اصلاحات جدید اختلافنظر دارد. او موافق اصلاحات جدید و رعایت حقوق زیردستان است و خودش را مدافع انسانیت و برابری میداند؛ اما دو ژنرال دیگر در آن جلسه چندان موافق تغییرات جدید و اصلاحات نظام اداری نیستند.این اختلافنظر با یک جمله از میزبان آن مهمانی یعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: پنجشنبه 4 اسفند 1401 ساعت: 15:55

«هرمان هسه» جایی حوالی دهکدهی «مونتانولا»ی سوییس در حال قدمزدن است. از گذرگاهی در کوههای آلپ عبور میکند. او شوقِ خود را از صحراگرد بودن پنهان نمیکند. وارد گورستان دهکده میشود، جایی که نور و عطر و صدای بال زنبورها میآید. از گردنههای کوهستانی، از شبهای دهکده، از باغ و دشت و نیزار و مرغزار، از میان جنگل انبوه، از پلی که بر روی رودخانه قرار دارد، عبور میکند، به آسمان و درخت و پرنده نگاه میکند و همهی آنچه را میبیند به اشعاری درباره عشق، غم، سرور، خدا، دلتنگی و احساسات ناب انسانی بدل میکند.هسه، خودش را یک خانهبهدوشِ در حال پرسهزدن معرفی میکند؛ اما برای من که کتابِ «دلتنگیها و پرسهها»ی او را 103 سال بعد از انتشارش میخوانم، او تماشاگری هشیار است که بادقت به جلوههای متکثر هستی نگاه میکند، رنگها، اشکال و نورهای طبیعت او را سرشار میکنند، حتی آن زمان که از غم میگوید؛ به تعبیر خودش، رشتههای غم را به هم میبافد و شعر میسراید.بخشهایی از شعرها و نقاشیهای هرمان هسه به انتخاب من:نقاش: هرمان هسهعبوررشتههای غمها را به هم میبافم و شعری میشود،به ماه خیره میشوم و به چشمکهای معنادار ستارگان پاسخ میدهم،راه شیری کهکشان را دنبال میکنم،در راه شیری کهکشان غبار ستارگان بر دامنم مینشیند،اما من بیاعتنا میگذرمو همچنان به راه خویش ادامه میدهممهم نیست به کجا میرومزیرا مقصدم رادر کوله بارم گذاشتهام و با خود به همهجا میبرم (ص 111)غم و ابرغم ابری تابستانه است، پشت آن اعتماد است و خورشیدی تابان (ص 83)غم فقط سایه ابری است سرگردان. این غم چیزی نیست، جز آهنگ هستی سیال و گذران. اگر این غم وجود نمیداشت، نمیتوانستیم زیبایی را با نگاهمان لمس کنیم. این غم را در کولهپشتیام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: پنجشنبه 4 اسفند 1401 ساعت: 15:55

برای «چالش کتابخوانی طاقچه» در بهمن کتابی درباره فرهنگ ژاپن با نام «ایکی گایی؛ رمز و راز ژاپنی ها برای زندگی شاد و طولانی» نوشته «هکتور گارسیا» و «فرانچسک میرالس» ترجمه «علی هداوند» را انتخاب کردم.ایکی گایی به چه معناست؟ایکی گایی که واژهای ژاپنی است، به فعالیت یا هر چیزی اشاره دارد که فرد نسبت به انجام آن شور و اشتیاق فراوان احساس میکند و در واقع هدف و معنای زندگی فرد است. بعضی افراد هر روز صبح چشمانشان را با علاقه و اشتیاق به انجام کاری باز میکنند، هنگام انجام آن متوجه گذشت زمان نمیشوند، و برای انجام مکرر آن فعالیت عشق و انگیزه دارند.ایکی گایی افراد با هم متفاوت است و هر کس باید ایکی گایی خود را بیابد یعنی آنچه به او شور و شوق زندگی می دهد. اما چرا یافتن ایکی گایی مهم است؟ نویسندگان در این کتاب که به دنبال راز عمر طولانی ژاپنیها هستند و متوجه میشوند «ایکی گایی» یکی از دلایل عمر طولانی است و چون تا زمان نوشتن این کتاب (2017) هیچ کتابی درباره این فلسفه به غرب راه نیافته بود، نویسندگان به این موضوع توجه ویژه دارند.روش تهیه محتوای کتاببعضی نکات در کتاب حاصل مطالعات اسناد از پیش موجود توسط نویسندگان است، اما بخش مهمی از کتاب را اطلاعاتی تشکیل میدهد که از سفر نویسندگان به جزیره اُکیناوا (Okinava) و اُگیمی (ogimi) در ژاپن به دست آمده است.«در جزیره اکیناوا 55/24 درصد مردم در هر 100 هزار نفر ساکنان آن طول عمری بیش از یکصد سال دارند که بیشتر از متوسط جهانی است». همچنین «در اگیمی ناحیهای روستایی که در شمال این جزیره واقع شده، سن امید به زندگی بسیار بالاتر است» (کتاب سال 2017 منتشر شده و احتمالا آمارها هم مربوط به همان زمان است).نویسندگان تلاش می کنند با سفر به این منطقه و مصاحادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: يکشنبه 16 بهمن 1401 ساعت: 13:31

جملهای که در تیتر آمده، در صفحه نخست کتاب «راه داستان» به نقل از «سری آدوایاناندا» (که نمیدانم چه کسی است؛ ولی خود جمله را دوست دارم) ذکر شده. کتاب «راه داستان» نوشته خانم کاترین آن جونز و ترجمه آقای محمد گذرآبادی است. این کتاب را از برادرم امانت گرفتهام :) و آنچه در این گزارش میخوانید خلاصه گزینش شده من از فصل اول این کتاب درباره فن و روح نویسندگی است.نقاشی «طلوع آفتاب» از کلود مونه، به سال 1872چرا داستانها مهماند؟خانم جونز، نویسنده کتاب، جامعه معاصر را تکهتکه شده توصیف میکند. جامعهای که آدمهایش رابطهای با عالم معنا ندارند و از روحشان جدا شدهاند و دقیقاً به همین دلیل داستانها و نویسندگانشان مهماند چون کسی که میتواند پلی میان ماده و معنا بزند و این روح جدا شده را بازگرداند درامنویس یا نویسنده است.چه چیزی یک داستان خوب را میسازد؟پاسخ کوتاه خانم جونز این است: شخصیت.داستان شخصیتمحور، امکان همذات پنداری را میان مخاطب و شخصیتهای داستان فراهم میکند و مخاطب از این مسیر به درون یا پیرنگ داستان وارد و با آن راحتتر همراه میشود.داستان خود را چگونه انتخاب کنیم؟پاسخ به این سؤال برایم جذابترین بخش فصل اول کتاب بود؛ چون نیازمند نوعی خودشناسی است. خانم جونز متفاوت از سایر کتابهای داستاننویسی که خواندهام پاسخ میدهد. معمولاً در کتابها به نویسندگان (بهویژه تازهکارها) توصیه میشود درباره آن چیزی که آن را میشناسید بنویسید؛ مثلاً یادم است که آن لاموت در کتاب «پرنده به پرنده» نوشته بود از کودکیتان شروع کنید و هر چیزی را به یادتان میآید بنویسید، البته سبک بیشتر کارهای خانم لاموت زندگینامه است و شاید این نکته هم در توصیه ایشان بیتأثیر نبوده؛ اما خانم جونز میگوید چنیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام اسدیان تاريخ: يکشنبه 16 بهمن 1401 ساعت: 13:31

صفحه بندی